#محاق_پارت_365

درها که بسته شد، نفسم حبس شد و اصلا نمی دانم طبقه دوازده به چه کارم می آید؟

درون آیینه به خودی خیره شدم که آش مال شده بود، انگار دل سیر کتکم زده اند و عین آشغال بیرونم انداخته اند.

موهای کوتاهم از کلاهم بیرون زده بود و رژلب کمرنگ صورتیم تا زیر لبم پخش شده بود. دکمه های بافتم را تا به تا بسته ام و یکی از پاچه های شلوارم درون کتونی فاق بلندم فرو رفته بود. بندهای کتانی را درون فاق چپاندم و کشان کشان از آسانسور بیرون آمدم.

نمی دانم چمدان داشتم یا نه؟ اما جای خالی چیزی را در دستم حس می کردم. صدای موزیک مزخرف گوشی ام هی قطع و وصل می شد؛ اما من حس رساندن دستم به جیب کناره ی کوله ام را نداشتم.

پله ها را بالا رفتم و هر بار یکی از پله ها را نمی دیدم با سر به دسته ی کنار پله های می خوردم.

ـ ندو، یه چیزیت میشه؛ اون وقت سپیده هی میگه؛ تقصیر توعه ارکیده، دیگه نمی ذاره بیاییم بیرون بازی کنیم.

دستش را می کشم و با آن دمپایی ها عروسکی قرمزم پله بعدی را می پرم:

ـ آجی همسایه جدیدمون رو دیدی؟ یه پسر داره، موهاش بلنده و تا روی چشماش رو گرفته. به من گفت؛ شبیه گوجه سبزی! خیلی صورتم سبزه؟

لبخند زیبایی می زند و پله بعدی را همراهم می پرد:

ـ نه تو پوست خوش رنگی داره، اون حسودیش شده.

لب های کوچکم را بر می گردانم:

ـ اخه خواهرشم هی صدام می زنه، گوجه سبز!

تقریبا روی پله ی آخر می افتم و کوله سنگینم از پله سُر می خورد، بند نازکش باز می شود و تمام محتوایتش روی قسمت ساکن پله می ریزد.


romangram.com | @romangram_com