#محاق_پارت_364

در را که بستم، دلم برای امیرارسلان سوخت!

زن همسایه با قدم های بلندی خودش را به من رساند. حالم را پرسید و بلندم کرد. بلند شدنی که فرو ریخته شده بود.

دستم را به کناری دیوار گرفتم و لعنت به هرچی ترس است که نقطه ضعفم شده بود.

لبخندی زدم، زن دستم را فشرد و نگذاشتم فضولی کند که " که هستم، اینجا چه غلطی می کنم، چه شده" و این حرف های پیش و پا افتاده.

بند کوله ام را انداختم و مستقیم سمت آسانسور رفتم.

جلویش ایستادم، کمر راست کردم، چشم هایم را جای دکمه ها به در دوختم. حتی دکمه سیزده را فشار ندادم. نمی توانستم تکان بخورم. انگار یک مستخدم برای أدای احترام جلوی درب های فلزی ایستاده باشد، فقط با باز شدن در کنار می رفتم و با بسته شدن در، دوباره صاف می ایستادم.

می دانستم از چشمیِ در، مرا می بینند، می دانستم آن مرد می داند چگونه خرده های شکستم را به چشم می بیند. می دانستم سپیده تلاش کرد در باز کند و نجاتم بدهد که در بی باز شدن بسته شد.

دست راستم را تکان دادم و انگشتم را از طبقه یک تا سیزده کشاندم. یک دور انگشتم را دور فلز دکمه چرخاندم و آخر سر دکمه ای زدم که اصلا شبیه طبقه نبودم. فقط می خواستم آسانسور بیاید، خودم را درونش پرت کنم و دوباره به دکمه ها خیره شوم.درها که باز شد، پسر بچه ای با توپ در دستش از آن خارج شد و پاهای اسکیت پوشش را روی سنگ ها کشید.





#پارت_110

#پارت_صد_و_ده

درها بسته نشده، پایم را میان در گذاشتم و خودم را داخل انداختم.


romangram.com | @romangram_com