#محاق_پارت_332

ـ صبح می خواستم برم؛ اما جرأت نکردم.

فلاسک چای استیلش را بین من و خودش گذاشت:

ـ ترسیدی یا چی؟

خندیدم و آبنبات پرتقالی ای از قندان پلاستیکی اش برداشتم. کوله سنگینم را روی پایم گذاشتم:

ـ ترسیدم، جرأت ندارم، تصمیمم بود؛ برم. دیشب هم دیکته کردم؛ می تونی، می تونی! اما خب دستخطم خیلی افتضاحه، خراب شد!

کلاه پشمی اش را سر زانویش گذاشت و لیوان چای سمتم گرفت. از صبح یخ زده ام، یکی نگفت؛ چه مرگت است؟ چرا اینجا خشک شده ای؟ اما حالا بعد از شش ساعت، چای را با کله می پذیرفتم.

به رنگ چای خیره شدم و آبنبات را میان دهانم غلتاندم.

ـ قراره با چیزی رو به روشی؟ یا یه گندی زدی؟

یکی از گوش های هنذفری را در آوردم:

ـ قراره رو به روشم، بزرگه، ترس داره. آدم رو به رو شدن با ترسام نیستم. همیشه یا همایون دستم رو گرفته یا میثم رسوندتم یا نیلوفر دلداریم داده؛ اما الان هیچکی نیست، تنهام. از تنهاییم بدم میاد! سکوتش خوبه، تحمل سخته. نظر شما چیه؟

با استفهام نگاهم کرد. انگار می فهمید چه می گفتم. انگار آن دست موهای سفیدش را واقعا در آسیباب رنگ زده است. پیراهنی بیشتر پاره کرده است.

دستی به موهای بالا رفته اش کشید و دوباره لیوان پلاستیکی اش را پر کرد.

پسر جوانی آدرس اتوبوس های مشهد را خواست و مرد راننده با لبخند اتوبوس قرمز را نشانش داد.


romangram.com | @romangram_com