#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_273

دراز کشیدم رو تخت و ب*و*سه ای به هیرا زدم ... چقدر مظلوم شده بود ... دیشب خیلی داغون بود ... امیدوارم دیگه فکرش و نکنه !

پتو رو زدم بالا و خودم هم کنارش دراز کشیدم و زوری تو بغلش جا خوش کردم ... آروم تکون خورد و دستش دورم حلقه شد ... سرم و گذاشتم روی سینش و ب*و*سه ای زدم !

من _ بخوابیم ؟

صدای خوبالوش و شنیدم :

هیرا _ اوهوم

و بعد دوتایی چشمامون و بستیم ... روز جمعه بود و تعطیل !

صدای تیک تیک ساعت نه تنها اذیتمون نمی کرد بلکه خیلیم آرامش و خواب آور بود برامون !

با تکون های سریع ، چشمام و باز کردم ...

هیرا _ عزیز دلم ؟ نمی خوای بلند شی ؟ گشنمه !

کش و قوسی به بدنم دادم و بعد یه خمیازه طولانی گفتم :

من _ آآی هیرا ، خوب یه چیزی می خوردی !

خندید و دستش و گذاشت روی شکمم ...

هیرا _ چطور به پسرمون می رسی ، ولی به پدرش نه ؟

خنده ای کردم و روی شکمم و ب*و*سه زد

و با خنده گفت :

هیرا _ بلند شو دیگه ، حوصلم سر رفت !

چه خوب تظاهر می کنه ... ولی نمی دونست من عاشق این چشمام و درد پشت خندش و دارم می بینم .

منم مثل خودش به روش نیاوردم و بلند شدم ... در حالی که چشمام و می مالیدم به سمت دستشویی رفتم ... تا پام و گذاشتم توی دستشویی عوق زدم ... ولی بازم خالی بود ! تعجب کرده بودم !

بعد از شستن دست و صورتم سریع اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم ... ساعت 11 قبل از ظهر بود ... یه املت درست کردم و هیرا رو صدا زدم ... می دونست دیشب تبدیل شدم و تمام بدنم درد می کنه برای همین به املت قانع شد .

سر میز در حالی که داشتم لقمم و می جوییدم گفتم :

romangram.com | @romangram_com