#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_264


هیرا _ ذهنت و درگیر نکن عزیزم ، بخواب !

دراز کشیدم و چشمام و بستم ... یاد یه ساعت پیش افتادم که چطور حالم خراب شد ! خون بالا آوردم و بدنم رو به کبودی رفت ... دستم و بردم سمت پتو و کشیدمش بالا تر ... چشمام و باز کردم و به قامت هیرا خیره شدم .

من _ نمی خوابی هیرا ؟

برگشت طرفم و لبخند آرومی زد و گفت :

هیرا _ چرا عزیزم ، الان میام .

دوباره چشمام و بستم و خوابیدم ... یه خواب بسیار زیبا ... از یه دختری که روی زمین نشسته بود و با یه بچه بازی می کرد ... با کنجکاوی کنارش نشستم و بهش خیره شدم ... بچه ای که توی دستش بود خیلی زیبا بود و بی نهایت من و یاد هیرا می انداخت ... بالاخره دخترک سرش و بالا آورد ... این ... این که مادرم بود .

لبخندی زد و با چشمای خوشگل و آبیش که بی نهایت شبیه من بود گفت :

مامان _ دخترم ؟

مات زده گفتم :

من _ مامان !

لبخندش دندون نما شد و گفت :

مامان _ جان مامان ؟ خیلی منتظرتم دخترم ، پس کی می خوای بیای ؟

درحالی که اشک می ریختم گفتم :

من _ ولی ... ولی من که الان پیشتم مامان !

بچه رو بغل کرد و گفت :

مامان _ برای همیشه دخترم ، همیشه !

" همیشه " " همیشه " " همیشه " !

چشام و باز کردم یه راست به ساعت نگاه کردم ... شیش و نیم صبح و نشون می داد !

دستی به صورت هیرا کشیدم و چشماش و ب*و*س کردم که باعث شد تکون بخوره !


romangram.com | @romangram_com