#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_263
من _ شما با خودتون چی فکر کردید ؟
خیره شدم به امیر و گفتم :
من _ فکر کردی زندگی با یه خوناشام خیلی آسونه ؟ هان ؟
و بعد به آریزونا نگاه کردم و گفتم :
من _ یا تو ؛ زندگی با ساحره آسونه ؟
صدای آروم آریزونا به گوشم خورد :
آریزونا _ با تمام احترامی که برات قائلم میشا ، ولی ما عاشق همدیگه هستیم ، سه ساله ... و این موضوع به تو هیچ ربطی نداره !
مات زده بهش خیره شدم ... امیر حیرت زده گفت :
امیر _ آریزونا !
هیرا عصبی بلند شد و گفت :
هیرا _ ازت انتظار نداشتم آریزونا ، گمشو از خونم بیرون !
بغضم و قورت دادم و بدون اینکه نگاهی به امیر و آریزونا نگاه کنم دست هیرا رو کشیدم و گفتم :
من _ هیس ، به ما ربطی نداره هیرا ، به مهمونت بی احترامی نکن !
ولی آریزونا سریع از اتاق رفت بیرون ... امیر نگاهم کرد ... شرمنده ... تاسف بار خیره شدم بهش و بعد نگاه ازش گرفتم و سریع رفت بیرون .
درسته عاشقن ! ولی می تونن زندگی کنن باهم ؟
هیرا دستش و گذاشت روی شونم و گفت :
هیرا _ زیاده روی کردی میشا ! درسته امیر بهترین دوستته ولی اونا عاشقن ؛ این و بدون می تونن با هم زندگی کنن !
خیره شدم تو چشماش و گفتم :
من _ به ما ربطی نداره مگه نه هیرا ؟
اخماش تو هم رفت و ازم جدا شد ... دستاش و کرد توی جیب شلوارش و گفت :
romangram.com | @romangram_com