#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_209

جدی بهش خیره شدم و گفتم :

من _ ازت نمی ترسم که ... هیچ فکری توسرم نیست !

و بعد کیفم و برداشتم و از خونه زدم بیرون ... توی راه بودم که گوشیم بازم زنگ خورد و رشته افکارم و پاره کرد ... با دیدن شماره بابا متعجب جواب دادم :

من _ جانم بابا ؟

بابا با لحن مهربونی گفت :

بابا _ سلام دخترم ... خوبی بابا جان ؟

نگه داشتم یه گوشه و گفتم :

من _ مرسی بابا ... شما خوبی ؟

بابا _ الحمدالله ... تماس گرفتم که خبرت کنم امشب بیای اینجا !

از تو شیشه به بیرون خیره شدم و گفتم :

من _ برای چی ؟

بابا _ امشب قراره برای تینا خاستگار بیاد .

متعجب گفتم :

من _ چـی ؟!؟

بابا خندید و گفت :

بابا _ آره ... باید حتما باشی ، با هیرا جان هم تماس گرفتم بابا ... منتظرتونم !

لبم و گزیدم و خواستم رومو از شیشه بگیرم که یهو یه چیزی باعث شد سرم ثابت بمونه و خیره نگاهش کنم ... با صدای داد بابا به خودم اومدم :

بابا _ میــشا ؟!؟

هول گفتم :

من _ ببخشید صدا قطع و وصل شد ... چشم چشم ... شب مزاحم میشیم ... خدانگهدار !

romangram.com | @romangram_com