#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_208
شکوهی _ قربان شما ، برید به سلامت ... خدانگهدار
لبخندم عمق گرفت و گفتم :
من _ ممنون ... خداحافظتون .
و قطع کردم و برگشتم رو به بچه ها ... منتظر به من خیره شده بودن ... امیر سگرمه هاش بد توی هم بود ...
من _خیلی خوب ... چیزی که امروز دارم بهتون میگم و نمی خوام هیچ کدوم از بچه های گرگینه و خوناشام بفهمن ... حتی هیرا !
متعجب به هم نگاه کردن ... امیر عصبی نفسش و فرستاد بیرون ... بیخیال ادامه دادم :
من _ من روز به روز وزنم سنگین تر میشه ... اگه یه موقع این جانی لعنتی بهمون حمله کنه بدون وجود من شاید نشه از پس خودش و افرادش براومد ... این و بدونید که من یه تصمیم خیلی جدی گرفتم که شاید به عینه بتونم بگم که واقعا به کمکتون نیاز دارم !
کنجکاو بهم زل زدن ... نیم نگاهی به امیر انداختم که غضبناک بهم خیره شده بود
من _ می خوام خودمون پنج تا به جانی حمله کنیم !
داد زدن :
_ چــــی ؟!؟
محکم تر از قبل گفتم :
من _ من نمی خوام هیچ کدوم از بچه ها رو درگیر کنم ... من با فکری که توسرمه می دونم که با کمک شما چهارتا می تونم جانی رو نابود کنم ...!
ساکت بهم خیره شدن ... معلوم بود که ترسیدن ... امیر مخالف صددرصد بود برای اینکه می گفت برای من خطرناکه ولی نمی دونست فکر و خیال و کاب*و*سایی که می بینم خطرناک تر از هرچیز دیگه ایه !
جا زده بودن ... می ترسیدن فقط با من همراهی کنن ... تونگاهشون و فکرشون می خوندم که دلشون می خواد گرگینه ها و خوناشام ها هم باشن ! برای همین تسلیم شدم ... اینا من و درک نمی کردن ... چیزی نمی دونستن ... اه که من چقدر احمقم که می خوام این تازه واردا رو توی خطر بندازم !
من _ خیلی خوب ... پس بیخیال میشیم !
مات زده نگاهم کردن ... انتظار نداشتن به این زودی تسلیم شم ... ولی من فکر خودم و عملی می کنم ... خودم تنهایی !
امیر که می دونست به این زودی امکان نداره کوتاه بیام با شک گفت :
امیر _ راستش و بگو چی تو سرته ؟
romangram.com | @romangram_com