#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_180
من _ بهتره بری توی اتاقت و با خودت کنار بیای
سرش و تکون داد و به کمک من بلند شد و بعد از نگاه انداختن به بچه ها به سمت اتاقش رفت ... نفسم و فرستادم بیرون و به بچه ها نگاه کردم ...
من _ چرا وایسادید و من و نگاه می کنید ؟ برید سر تمرینتون دیگه
رفتن به سمت زمین تمرین و منم کم کم رفتم پیششون ... به کاراشون نگاه می کردم ... کم کم خودم و هم آماده کردم و باهاشون رفتم تمرین ... شاید یکم ورجه وورجه برام خوب بود ... دستم و محکم می زدم به تنه ی درخت ها و فلزای سفت و محکم ... یه ساعتی تمرین کردم و بعد از اینکه خسته شدم نشستم روی صندلی و نیکول یه کیسه خون به سمتم پرتاب کرد
من _ مرسی گرگینه جونم
به آریزونا نگاه کردم که سخت درحال تمرین بود ... اما یه جای کارش می لنگید
داد زدم :
من _ بلوندی ؟
سرش و برگردوند طرفم و سوالی نگاهم کرد
من _ توی فکری ، بالاخره یا خودش میاد یا نامش ... به فکر تمرینت باش دختر !
خندید و یه خنجر چوبی طرفم پرتاب کرد که با دست گرفتمش و بهش لبخند زدم .
با زنگ خوردن گوشیم بلند شدم و گفتم :
من _ بچه ها خوب تمرین کنید که دارم میرم ... خداحافظ همگی
کیفم و برداشتم و سریع دنبال گوشیم گشتم ... اما وقتی پیداش کردم که صدای زنگش افتاد ... به شمارش نگاه کردم و کلافه گوشی رو تو دستم فشردم
سریع از موزه ( خونه بروبچ ) زدم بیرون و به سمت خونه خودم رفتم و تا در و باز کردم صدای رومخش از کنارم بلند شد
سایه _ استاد جونم ؟
غضبناک نگاهش کردم ... پشت سرش سهراب و آرمان با نیش باز وایساده بودن .
رفتم کنار تا برن تو !
در و کوبیدم به هم و اونا نشستن روی مبل ... دستی به شکمم کشیدم و رفتم توی اتاقمون ... نباید مانتوم و درمیاوردم برای همین کیفم وگذاشتم توی کمد و دوباره به سمت پایین رفتم ... بی توجه بهشون که داشتن من و نگاه می کردن براشون قهوه ریختم و بعد از برداشتن بطری خونم به سمتشون رفتم ... آرمان سریع بلند شد و ازم گرفت ... بطری رو برداشتم و نشستم روی مبل ... درش و باز کردم و یکمی خوردم ...
romangram.com | @romangram_com