#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_179

سیدنی _ من یه دختری بودم از تبار شاهزادگان ... دختر یه جواهر فروش ثروتمند

زیبایی من اون زمان کشته و مرده داشت ... ولی غرور سنگی من نمی ذاشت که عاشق هیچ مردی بشم ... ولی با ورود اون خوناشامی که الان تمام زندگیم و مدیونشم و من و از یه مهلکه بزرگ نجات داد باعث شد غرور سنگیم و کنار بذارم و عاشق بشم ... عاشق کسی که هیچوقت بهم اهمیت نمیده ... هیرا من و تبدیل به خوناشام کرد و من و پیش خودشون برد ... اونجا با پسری آشنا شدم که یک شبه

تمام معادلات ذهنیم و بهم ریخت ... ریکی ؛ پسری چشم عسلی که به هیچ دختری توجه نمی کرد جز ، جز تو ! میشا من اوایل خیلی بهت حسودی می کردم ... همه باهات خوب بودن مخصوصا ریکی ... ریکی خیلی دور و برت می پلکید و این برای من عذاب بود ... همه دوستت داشتن و دارن ... ولی وقتی فهمیدم تو و هیرا به هم علاقه مندید و من درموردت اشتباه فکر می کردم پشیمون شدم !

قطره اشکی از چشماش ریخت و ادامه داد :

سیدنی _ من دیشب به اون پسر چشم عسلی از عشقم گفتم ... ولی اون پسش زد و گفت به من علاقه ای نداره .

متعجب نگاهش کردم

من _ سیدنی ؟

با گریه ادامه داد :

سیدنی _ اون دلش پیش من نیست میشا ... ریکی من و نمی خواد

سریع بغلش کردم و گفتم :

من _ متاسفم عزیزم ...

محکم بغلم کرد و گریش بیشتر شد ... بچه ها رو می دیدم که تکیه زدن به

دیوار و دارن به ما گوش میدن ... چقدر خوب بود که ریکی همراه با امیررفته بود بیرون ... پشتش و نوازش کردم و گفتم :

من _ میدونی ؟ توی دین ما همیشه یه حرف حق است که میگه هرچی خدا می خواد ؛ شاید خدا نخواسته عزیزم ... شاید خوشبختی و شادی تو یه جای دیگست

می دونم منطقی فکر می کنی ... پس فکر کن ... به اتفاقایی که در آینده ممکنه بیفته ... ریکی رو فراموش کن و به این فکر کن که دنیا شاید بدون ریکی هم قشنگ تر باشه .

گریش بند اومده بود آروم هق هق می کرد

من _ عشق خیلی قشنگه ولی بعضی جاها انقدر زشت و کریه میشه که حالت از هرچی عشقه به هم می خوره ... به حرف من گوش کن ... اگه خدا بخواد همه چی درست میشه ولی اگه نه ، مطمئن باش خوشبختیت یه جای دیگست .

از بغلم اومد بیرون و به چشمام زل زد

سیدنی _ ممنونم از حضورت میشا

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

romangram.com | @romangram_com