#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_176


رها _ تمام دوستای خارجیت هم دعوت کن ... دلم می خواد دوباره ببینمشون

باتعجب گفتم :

من _ اما خرجــ.....

شایان _ ببند دیگه اه ... وقتی رها میگه دعوت کن یعنی دعوت کن ... غریبه نیستن که بنده خداها ... اتفاقا خیلی دلمون می خواد بازم ببینیمشون

امیر سریع گفت :

امیر _ باشه بهشون میگم

دوتاشون لبخند زدن و ما هم لبخند زدیم و بعد از دست دادن سوار ماشین شدیم

توی راه دستم روی شکمم بود و با لبخند نوازشش می کردم ... چشمم به بستنی فروشی اون ور خیابون خورد و سریع گفتم :

من _ هیرا ، بستنی

متعجب گفت :

هیرا _ چـی ؟

آب دهنم و قورت دادم و گفتم :

من _ بستنی می خوام

ماشین وایساد و هیرا برگشت سمتم و نگاهم کرد

هیرا _ واقعا بستنی می خوای ؟

نگاه اندر سفیهی بهش انداختم که خودش گرفت و با لبخند گفت :

هیرا _ چه طعمی ؟

باذوق گفتم :

من _ کاکائو


romangram.com | @romangram_com