#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_175
هیرا _ این اتفاق قشنگی نیست میشا ... باید یه فکری بکنیم .
حق با اون بود ... باید یه فکری می کردم ... بعد از سیراب شدنم شالم و سرم کردم و کیفم و هیرا برداشت ... ازقصد یه مانتوی گشاد پوشیده بودم ... از این مانتو خفاشی ها ، تا شکم براومدم معلوم نشه ... عجیبه برای من که تازه رفتم توی ماه چهارم انقدر زود شکم درآورده باشم .
تا وارد بیمارستان شدیم سعی کردم نفس عمیق بکشم ... دست تو دست هیرا به سمت اتاق رها که از پذیرش پرسیده بودیم رفتیم ... وقتی وارد شدیم دیدم که شایان نشسته کنار رها و بچه بغل رهائه و همه دارن قربون صدقشون میرن .
رها بادیدنم جیغ کوچیکی زد و گفت :
رها _ عشقم ؟ اومدی ؟
دستم و از دست هیرا جدا کردم و بعد از یه سلام به جمعیت به سمت رها رفتم و
ب*و*سش کردم ... و بعد به دختری که توی بغل رها بود خیره شدم ... چشاش آتیشم زد ... یه چیزی تونگاهش دیدم ... تک خند زدم و به هیرا نگاه کردم ... لبخند روی لبش بود ... اونم دیده بود ... خیلی زیبا بود
شایان _ هیرا جان چطوری ؟
هیرا با شایان دست داد و کلی باهم گرم گرفتن ... با ورود امیر سریع چشم غره بهش رفتم که شلوارش و عنایت کرد
اومد سمت بچه و گفت :
امیر _ وای وای ببین من عمو شدم ... خاک بر سرت میشا
با تعجب گفتم :
من _ چرا ؟
امیر _ دوست داشتم بگم همینطوری حال کنم
معترض گفتم :
من _ هیرا ؟
همه خندیدن ... مثلا خنده داشت ؟ ادای این رمان لوسا رو درمیارن ؟ اه
خلاصه بعد از کلی گفت و گو و خنده و نگاه عشقولانه و بی صبرانه شایان به رها و سرفه های من و امیر و خنده های دلبرانه ی هیرا ، رها خانوم مرخص شد و قرار بر این شد که فردا شب شایان توی خونش همه رو مهمون کنه ... از همه خداحافظی کردیم که رها و شایان صدامون کردن ، برگشتیم که دیدم شایان زیربازوی رها رو گرفته
من _ جانم ؟
امیر هم بهمون ملحق شد و رها با لبخند گفت :
romangram.com | @romangram_com