#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_154
تینا _ میـشا ؟ میشا خواهش می کنم بیا
با نگرانی گفتم :
من _ چیه ؟ چیزی شده ؟ بابا اتفاقی براش افتاده ؟
درحالی که صداش می لرزید گفت :
تینا _ نه نه ... میشا بیا اینجا ... بیا خونه بابا ...
دستم و برای یه ماشین بلند کردم و درحالی که صدای ماشین ها و بوق هاشون
اذیتم می کرد داد زدم :
من _ باشـه دارم میام
قطع کردم و سریع سوار ماشین شدم ... آدرس خونه بابا رو دادم و به فکر فرو رفتم ... ذهنم از چیزی که توش می گذشت اصلا خوشش نمیومد ... رونالد لعنتی
دستام و مشت کردم و به بیرون خیره شدم ... به مقصد که رسیدیم پیاده شدم و
دستم وگذاشتم روی زنگ ... بالاخره در باز شد و من با سرعت نور به سمت خونه
رفتم ... در و باز کردم وداخل شدم ... تینا مثل دیوونه ها راه می رفت و گریه می کرد ... فکر کنم کسی خونه نبود
من _ تینا ؟
سرش و بلند کرد و نگاهم کرد و بعد دویید بغلم ... زار زد و صدای گریش بلندشد
توی این موقعیت نیروی عجیبی من و به سمت رگ گردنش هدایت می کرد ... به سختی چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم
من _ چیه ؟ چیشده ؟ چرا گریه می کنی ؟
ازم جدا شد و با گریه و ترس گفت :
تینا _ دیگه با رونالد نگرد ... اون ترسناکه ... خواهش می کنم میشا
حدسم درست بود ... دستم و گذاشتم روی بازوش بردمش سمت مبل ... نشوندمش روی مبل و گفتم :
romangram.com | @romangram_com