#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_153

آرمان _ آخه استاد شما امروز نیومدید نگران شدیم

حرصی گفتم :

من _ آرمان خودت و نزن به حماقت ... می دونم که می دونی همه چیو

سهراب خیلی ریلکس برگشت و گفت :

سهراب _ آره ما که دروغ نداریم ... بالاخره عضوی از یارای شماهستیم نباید

چیزی ازتون پنهون بشه ... ما دیشب صدای زوزه های گرگ ها رو شنیدیم

تو چشماش زل زدم ... حرفاش بوی حقیقت و صداقت می داد

دستم و گذاشتم روی چشمام و گفتم :

من _ و من دیشب تبدیل شدم ... حالا که چی ؟

سایه کنجکاو به حرفای ما گوش می داد ... تازگی داشت این حرفا براش

آرمان _ اما دیشب که ماه کامل نبود

دستم و از روی چشمم برداشتم و گفتم :

من _ داستان داره ... سرموقع براتون تعریف می کنم

با زنگ خوردن گوشیم ، گوشی و از تو کیفم در آوردم و به شمارش خیره شدم

دستم رفت سمت دستگیره در و درحالی که نگاهم به گوشی بود گفتم :

من _ یه روز خبرتون می کنم ... و بعد همه چی و بهتون توضیح می دم ... بهتون

اخطار دادم دفعه آخرتون باشه وگرنه بد می بینید ... خداحافظ

و بعد پیاده شدم و همزمان جواب دادم

من _ الو تینا ؟

صدای گریه و همراه باترس تینا به گوشم خورد

romangram.com | @romangram_com