#می_گل(جلد_دوم)_پارت_271

و میزنم به نفهمی...وقتی تو روم وامیستی میگی دارم میرم پایین من داغون میشم..شهروز من به اندازه ی کافی خورد
شدم....من به اندازه کافی زجر کشیدم...تو دیگه عذابم نده...من تورو مثل یه تکیه گاه میخوام....اما تو هر بار با 4 3
رفتنت..با بی پروا اعلام کردن این موضوع داغونم میکنی..به منم نگو....خواهش میکنم!!!من شرطت رو پذیرفتم...تو
هم شرط من و بپذیر!! شهروز که دستهاش شوک زده روی موهای می گل ثابت مونده بود نا امیدانه آخرین نوازش
رو هم کرد و گفت:خیلی خب بلند شو بریم.... مسافت دریا تا ویلا رو که با اینکه تو خود شهرک بود ..اما زیاد بود هر
دو تو فکر طی کردن!!! شهروز به اینکه این دختر اینقدر ضعیفه که حتی تلاش نمیکنه مسئله رو حل کنه..داره صورت
مسئله رو پاک میکنه و خودش رو راحت میکنه!!!حتی از من نمیخواد این کار رو نکنم!!! و باز فکر کرد نکنه دارم
اشتباه میکنم؟....نکنه این موضوع باعث دوریمون بشه!!من دوستش دارم....فقط میخوام یه بار فقط یه بار اعتراض
کنه!!! -خب همین اعتراض نیست؟؟؟وقتی میگه به من نگو؟؟؟ -نه این اعتراض نیست...وقتی اعتراضه که بگه اصلا
نرو..چرا میری؟؟وقتی میگه به من نگو یعنی برو...به من نگو!!! -برو بابا برای خودت چرت و پرت میگی...خوشت
میاد آزارش بدی!! جوابی برای وجدانش نداشت....نمیدونست باید چیکار کنه....در واقع حرف حق جواب نداشت...از
بالا به می گل که کاملا بهش تکیه داده بود و مسیر و طی میکرد نگاه کرد! گیارش رو تو دست دیگه اش کمی جابجا
کرد..باید یه فکر بکر میکرد....یه فکری که نه سیخ بسوزه و نه کباب.....نه حرفش دوتا بشه...نه می گل بیشتر از این
اذیت بشه!!! وقتی رسیدن تو ویلا......آرمان زیر نور آباژور تو سالن داشت یکی از پرونده هاش رو بررسی میکرد..با
ورود اونها سر بلند کرد شهروز:تو نخوابیدی؟؟؟ -نه..منتظر شما بودم.. -چطوری خاطره رو این همه راه
برگردوندی؟؟؟براش خطر نداشت؟ -چمیدونم..حرف حرف خودشه دیگه..البته دکترش گفته باید زیاد راه بره این
روزها..اما من میگم تو مسافرت خطرناکه..کو گوش شنوا؟ می گل با چشمهای پف کرده و قرمز فقط نگاهش

romangram.com | @romangram_com