#می_گل(جلد_اول)_پارت_795


دوباره با خنده سري تکون داد و طوري که انگار با خودش حرف مزنه گفت:فکر ميکردم ميتونم تا آخر عمر ازت پنهان کنم و چيزي بهت نگم!!!

-مي گل دستش و روي دست شهروز گذاشت!!!

-عزيزم...

اما جواب شهروز فقط نگاهي پر از حسرت بود!!

------------------------



مي گل با دلشوره فراوون تو ماشين منتظر شهروز بود..از در آزمايشگاه چشم بر نميداشت!!!

*چرا اينقدر طولاني شد؟؟؟نکنه مثبت باشه....واييي...اگر باشه منم دارم...

دستش و رو شکمش گذاشت و گفت اينم داره...

*خدايا به اين بچه رحم کن..خدايا رحم کن....واييي..تو اين سن بايد يه سقط انجام بدم؟؟؟نه!!!من نميتونم....

با صداي دادي سرش رو به سمت در آزمايشگاه چرخوند...شهروز بود..فرياد ميزد..منفيه...منفيه و به سمت ماشين مي دويد!!!!


romangram.com | @romangram_com