#می_گل(جلد_اول)_پارت_748

-اوهوم!!!

شهروز کمکش کرد تا جليقه چرمش و در بياره!!!

کمي ديگه نشست.....بحث سر فوتبال و ورزش و سواري و...بود...شهروز دستش و دور بازوهاي مي گل که گيج بود حلقه کرده بود...

-خوبي؟؟؟

-يه کم ديگه ميدي؟

-بسه ديگه!!!الان خوبي!!!ميدونم...

مي گل که فکر ميکرد با خوردن کمي ديگه حالش خوب ميشه دولا شد و ليوان شهروز رو هم سر کشيد.

اينبار کسي متوجه نشد..همه سرگرم بحث بودن و فقط شهروز بود که اين حرکت و ديد.

-گفتم بسه..حالت بد ميشه..داري عصبانيم ميکني!!!پاش و برو بيرون يه کم هوا بخوري!!!

-تو ديگه دوستم نداري؟؟؟

با بغض مي گل و جمله اي که گفت...شهروز کلافه گفت:يا خدا!!!!شروع شد!!!فاز من و دوست نداري گرفت.

بعد از جاش بلند شد و مي گل و بلند کرد و رو به جمع حاضر گفت:ما ميريم بيرون!!!

کاوه:بريزم يه کم با خودت ببري!؟

romangram.com | @romangram_com