#می_گل(جلد_اول)_پارت_736
باغ مي گل
-شهروز؟؟؟؟!!!!
-جونم؟؟؟
شهروز پريد پايين..نميدونست دستش و سمت مي گل دراز کنه يا نه؟؟؟؟ميترسيد پسش بزنه..اما فکر کرد ديگه فرقي نميکنه...از اين بيشتر که خورد نميشم..حد اقل به حرف دلم گوش کردم..دستش و سمت مي گل دراز کرد
-بيا پايين!!
مي گل همين کار رو کرد
-اين همون باغه نيست که...
-چرا عزيزم..همونه...مهر شما...شما که خانوم مهندس بودنت و ثابت کردي..بي روح و بي احساس کليد و گرفتي و نگفتي اصلا کجا هست؟؟؟چي هست؟؟
-من گفتم..تو گفتي بعدا ميگم!!
شهروز لبخندي زد و گفت:راست گفتم ديگه..الان يعني بعدا اون موقع!!!
مي گل مات و مبهوت به شهروز نگاه کرد..شهروز در و باز کرد....تا در باز شد صداي جيغ و داد و هوار بلند شد....آهنگ شروع به نواختن کرد!!فشفشه هاي بلند از دو طرف راهرو باريکي که به ساختمون منتهي ميشد شروع به سوختن کردن...شهروز دست مي گل و گرفت و شروع کرد از بين فشفشه ها دويدن و به سمت جمعيت و گروه موزيک رفت...حالا خواننده داشت ميخوند!!
دوستي ساده ما غيرمعمولي شد
نمي دونم اون روز تو وجودم چي شد
romangram.com | @romangram_com