#می_گل(جلد_اول)_پارت_735
-خانوم خوشگله....با ما باش...چرا دور از من ميروني؟
مي گل که صداي شهروز و به خاطر سر و صداي ماشينها نشنيده بود گفت:شهروز رسيديم به شهر...کجا داريم ميريم؟؟؟
-بيا..جاي بد نميبرمت....
-اسبم داره ليز ميخوره!!!
اينبار شهروز سرعتش و کم کرد و مي گل اومد کنارش
شهروز:ليز نميخوره..رو اسفالت اينجوري ميشه..الان ميريم تو خاکي و چند دقيقه بعد پيچيدن تو يه جاده خاکي....
-شهروز؟
لحن پرسشگرانه و پر از تعجب مي گل شهروز و وادار کرد براي گرفتن تاييديه اينکه آيا مي گل فهميده يا نه برگرده و نگاهش کنه!!!
-جانم؟؟؟
نگاه کنجکاوانه مي گل که به اطراف مي انداخت باعث شد شهروز تاييديه رو بگيره...براي اينکه جوابي به مي گل نده شروع به يورتمه رفتن کرد و گفت:يه ذره مونده تد بيا..بدو!!!
مي گل براي اينکه عقب نمونه دنبالش رفت...روبروي در آشنا ايستادن!!!
روي ديوار سنگي خوشگل کنار در با فلز طلايي رنگ نوشته شده بود
romangram.com | @romangram_com