#می_گل(جلد_اول)_پارت_71
2-3 روز بعد وقتي مي گل رسيد خونه نيم ساعت بعد زنگ زدن....از تو ايفن کيانارو ديد که با قيافه اي عصبي اينور و اونور ميره....اول تصميم گرفت زنگ بزنه به شهروز...اما بعد پشيمون شد..اف اف و برداشت
-بله؟
-در و باز کن...
براي اينکه حرصش و در بياره گفت:شما؟
-يعني نشناختي؟؟در باز کن کارت دارم!
-من تميتونم در و باز کنم...اجازه ندارم....
-ميخوام باهات صحبت کنم.....
-گفتم که نميتونم در و باز کنم..
-پس بيا پايين چند دقيقه!
-متاسفم نميتونم....
اين و گفت و اف اف و گذاشت..اما چند دقيقه بعد زنگ در ورودي به صدا در اومد...مطمئن بود کياناس..از چشمي نگاه کرد...وقتي مطمئن شد خودشه, رفت و گوشي و برداشت و شماره شهروز و گرفت اما هنوز بوق نخورده بود که صداي داد و بيداد کيانا بلند شد!
-باز کن در و عوضي...تو کي هستي که در و رو من باز نميکني؟
romangram.com | @romangram_com