#می_گل(جلد_اول)_پارت_700

بعد پاهاش و کمي بلند کرد..اما زود پشيمون شد..اين ترس تو نا خودآگاهش بود..دست خودش هم نبود.

-خونه ميبينمت عزيزم.

شهروز مي گل و تا جلوي در همراهي کرد سوار آژانسش کرد و راهي خونه اش کرد....

دستهاش و تو جيبش کرد و رفتنش و با حسرت نگاه کرد..

*ميگه باور نميکنم..اما باور کرده...ديدي از بوسيدنم پشيمون شد؟

مي گل وقتي رسيد خونه براي اومدن شهروز لباس خوب پوشيد....اول يه تاپ با يه شلوارک..بعد پشيمون شد..همون ترس ناخودآگاهش پشيمونش کرد....بعد يه تاپ پوشيد با شلوار..چند ساعت بعد باز پشيمون شد و تاپش و با يه بلوز استين کوتاه تنگ عوض کرد....ساعت 9 بود نگاهي به خودش تو اينه انداخت...دويد تو اتاقش و تيشرت تنگش جاش و به يه بلوز گشاد تر داد...

*لعنتي..جطام که نداره...کاريت هم که نداره!!!چرا اينجوري ميکني؟

در حال فکر کردن بود که شهروز وارد خونه شد.

مي گل از جاش بلند شد و با دلخوري شهروز و که از قيافه اش خستگي ميباريد نگاه کرد و بدون هيچ حرفي به سمت اتاقش رفت..شهروز از چهره گرفته مي گل فهميد دير اومدنش ناراحتش کرده کيفش و روي مبل پرت کرد و در حالي که مي گل و صدا کرد در و کوبيد به هم!

مي گل ايستاد...اما برنگشت...شهروز به سمتش اومد...بازوش و گرفت..بازوهاي مي گل اينقدر باريک بود که دست شهروز کاملا اون و در بر ميگرفت!مي گل و به سمت خودش برگردوند

-ببخشيد..خيلي کار داشتم دير شد!

-3 روز خونه نيومدي باز هم کار داشتي؟

-3 روز خونه نيومدم اما سر کار هم نبودم.

romangram.com | @romangram_com