#می_گل(جلد_اول)_پارت_691
-آخه چرا؟
-نميدونم لج کرده به خودش...به زندگي....!
-اما من چي؟؟
-منم همين و ميگم..اما ميگه خجالت ميکشم به مي گل بگم...ميگه اون نبايد به پاي من بسوزه!
-اما اون بايد بياد به من بگه...من بدونم بعد تصميم بگيرم..من دارم داغون ميشم آرمان...شهروز از من خواستگاري کرد..قبلش من و به خودش وابسته کرد...کم کم عاشقش شدم...در تکاپوي دادن جواب مثبت به روشهاي سوپرايزي خودش بودم که همه چيز رو خراب کرد!من همش فکر ميکردم باز گذشته اشه که اون و وسوسه کرده زير بار مسئوليت نره...اما رفتارهاش من و و به شک مي انداخت..بعد فکر کردم با منم بازي کرده....مثل بقيه دخترها..اما بعد اين فرضيه رو هم رد کردم..چون من بازي نخوردم..يعني اون بازي که همه دخترها ميخوردن نخوردم..
سرش و پايين انداخت و با خجالت دخترونه اش ادامه داد:من و شهروز رابطه اي با هم نداشتيم که فکر کنم شهروز به خواسته اش رسيده!آرمان اگر تو هم بهم نميگفتي من داغون ميشدم..اينقدر رفتار شهروز گاهي سرد و سخت ميشد که تصميم گرفته بودم انتقالي بگيرم و برم شهرستان درس بخونم....بودن در کنار شهروز با اين اخلاق....
صداي زنگ مبايلش حرفش و قطع کرد با ديدن اسم شهروز با ترس به چشمهاي آرمان نگاه کرد و گفت:شهروزه!
-خب جواب بده!
-بگم کجام؟
آرمان به صداقت و پاکي مي گي لبخند زد و گفت:بگو با دوستمم...اصلا بگو با آرمانم که اگر فهميد ناراحت نشه!
-نه!!بعد اگر بگه با آرمان چيکار داري چي بگم؟
صداي زنگ مبايل قطع شد.
romangram.com | @romangram_com