#می_گل(جلد_اول)_پارت_581
بعد از قطع تلفن مي گل غش غش خنديد...
*آها...حالا يه کم تو استرس داشته باش...البته اگر استرس بگيري...اگر قراره با هم باشيم نميزارم هر کاري بخواي بکني و منم تو خودم بريزم...!!!
بعد مهربون شد و گفت:بميرم...دارم اذيتش ميکنم!!!
*اوووووق...حالم بد شد مي گل....حالا شدي يکي مثل گلاره...!!!
تا شب که شهروز بياد باز غذا درست کرد و کمي هم خوابيد...اب خيلي خسته اش کرده بود....وقتي شهروز رسيد مشغول ديدن فيلم بود...از جاش بلند شد و به سمت شهروز رفت
-سلام....
-سلام به روي ماهت....
از صبح خيلي فکر کرده بود جريان ديشب و به مي گل بگه...با وجود حرفهايي که امروز زده بود....براش جالب بود که از برخورد دختري در مورد رابطه هاش و رفتارهاش ميترسه!!!تا جايي که يادش ميومد هميشه بي پرده هر کاري ميکرد و اعتراف ميکرد و از انکار چيزي در برابر کسي واهمه اي نداشت...اما الان تمام بند بند تنش از عکس العمل مي گل ميترسيد!!
-خسته نباشي!!!
-نيستم!!!وقتي فکر ميکنم کسي تو خونه منتظرمه خستگي برام معنا نداره!!!
مي گل روبروي شهروز که روي مبل ولو شده بود ايستاد...ليوان اب هويج خنکي رو جلوش گرفت و گفت:خب؟؟؟توضيح بده...ديشب کجا بودي؟
شهروز در حالي که چشم از چشمهاي مي گل برنميداشت ليوان و از تو سيني برداشت و گفت:تو چقدر عوض شدي؟؟؟بايد توضيح بدم؟؟
romangram.com | @romangram_com