#می_گل(جلد_اول)_پارت_578

*خب...بهش فرصت ميدم...

*همون کاري که ارمان ميخواد بکنه!!!

*خب...خب ...آره...حق داره...نميشه که يه رابطه رو همينطوري خراب کرد

*چي شد آقا شهروز؟؟؟تا ديروز اولين خطا رابطه تموم ميشد؟؟؟

*مي گل با بقيه فرق داره...هنوز نفهميدي؟

سيگارش و در اورد با حرص دستش و روي صورتش کشيد...خوابش نميبرد....فکر يلدا...فکر اينکه آيا مي گل جواب بله رو بهش ميده.؟..ميدونست ميده اما فکر ميکرد از روي تنهايي نباشه...دو روز ديگه خسته و پشيمون نشه؟انقدر فکر کرد که سفيدي صبح از زير پرده توجهش و جلب کرد....چشمهاش و ماليد و به سمت اتاقش رفت...دوش گرفت لباس پوشيد...توي اتاق مي گل رفت...گونه اش بوسيد و رفت استوديو....خيلي کار داشت..خوابشم که نميبرد..پس موندنش هيچ فايده اي نداشت!!

صبح مي گل وقتي بيدار شد اولين کاري که کرد سراغ اتاق شهروز رفت....باديدن تخت دست نخورده اش اشکش روي گونه اش غلطيد..

*پس ديشب نيومده خونه!!!

با حرص رفت تو آشپزخونه با ديدن ليوان نسکافه نيم خورده شک کرد..يعني اومده؟؟با شک به سمت کاناپه رفت..اما اونجا نبود..يهو يادش افتاد خودش ديشب اينجا خوابيده بود...

لبخند رضايتي زد و گفت:پس اومده..زود رفته...!!!

تند تند صبحانه خورد..اماده شد..بايد ميرفت کلاس شنا....توي راه چند بار خواست به شهروز زنگ بزنه..اما روش نشد..فکر کرد حتما کار داشته که زود رفته...نميدونست چرا نميتونه رابطه راحتي باهاش برقرار کنه...مثل بقيه دخترها که هر ساعتي به خودشون اجازه ميدن به دوست پسرهاشون زنگ بزنن...ازشون بپرسن کجان؟چيکار ميکنن يا اعتراض کنن به دير اومدن و زود رفتنشون...چرا؟؟؟چرا اينطوري بود؟؟؟يعني من هميشه بايد کوتاه بيام؟؟؟نه...از اين به بعد منم مثل بقيه رفتار ميکنم...چرا هميشه بايد مفعول واقع بشم؟؟؟؟

با رسيدن به استخر فصل جديدي از تفريحاتش شروع شد...واقعا به يه همچين ورزش مفرحي احتياج داشت...خيلي هم خوب و سريع ياد ميگرفت....بعد از کلاس اومد و سريع لباس پوشيد....در حالي که از در استخر بيرون ميرفت مبايلش و در اورد...12 تا ميس کال و 7 تا مسيج...همه هم از طرف شهروز....همون موقع دوباره اس ام اس اومد..بازش کرد....نوشته بود :بدم مياد وقتي ناراحتي و قهر ميکني حتي جواب تلفن و ندي ادم نگران ميشه..همين الان گوشيت و جواب بده ...

هنوز کامل مسيج و نخونده بود که تلفنش زنگ خورد

romangram.com | @romangram_com