#می_گل(جلد_اول)_پارت_577
-خيلي خب...من رسيدم خونه...فردا با هم صحبت ميکنيم...!!!
-مراقب خودت باش!!!شبت خوش!!
-شب خوش..ببخشيد بيدارت کردم...
حالا ديگه شهروز رسيده بود تو خونه...در و اروم بست..مستقيم رفت سمت کاناپه...همونطور که انتظار داشت مي گل در حالي که پاش و تو بغلش جمع کرده بود همونجا خوابيده بود...قبل از هر کاري به سمت اتاق مي گل رفت پتوي تختش و کنار زد و تخت و براي خوابوندن مي گل اماده کرد..بعد برگشت و مي گل و تو بغلش گرفت...1 لحظه فکر کرد واقعا شدم باباش....باهاش رفتاري و ميکنم که يه پدر با دخترش...به اين فکرش لبخندي زد و به سمت اتاقش حرکت کرد...به آرومي توي تختش خوابوندتش...صندلهاش و از پاش در اورد..خيلي براش جالب بود که مي گل انقدر خوابش سنگينه..بوسه اي روي گونه اش نشوند و رفت!بعد از عوض کردن لباسهاش به سمت آشپزخونه رفت...کتري برقي و روشن کرد و متوجه غذاي دست نخورده روي گاز شد!!!
*پس منتظرم بوده...بايد ياد بگيرم از اين به بعد بهش اطلاع بدم دير ميام...اون که مثل بقيه نيست...بعد سري تکون داد چرا خودش زنگ نميزنه بپرسه کجا هستم؟؟کي بر ميگردم؟؟صداي تق کتري برقي سوالهاش و بي جواب گذاشت نسکافه اي درست کرد روي صندلي بار نشست و در حال سيگار کشيدن فکر کرد...به صحنه اي که ديده بود..يلدا در حال قهقهه زدن دست تو دست پسر ديگه....فکر کرد نکنه مي گل بره دانشگاه من از اين صحنه ها ببينم؟؟؟بعد عکس العمل خودش و با عکس العمل آرمان مقايسه کرد...100%من با داد و بيداد شايدم يکي دو تا مشت و لگد مي گل و از خونه بيرون ميکنم...با اين فکر نا خودآگاه دست مشت شده اش و باز کرد و گفت:نه...نميزنمش...گناه داره...اما باهاش شديدا برخورد ميکنم...يعني خيلي جدي ازش ميخوام اين کار و تکرار نکنه.
*يعني باز هم باهاش ميموني؟
romangram.com | @romangram_com