#می_گل(جلد_اول)_پارت_568
به سمت گارسون رفت اما چيزي که ديد شوکه اش کرد..يلدا...با يه پسر ديگه..دست تو دست هم...در حالي که مستانه ميخنديدن!!!
گرمي نگاهش باعث شد يلدا به سمتش نگاه کنه...با ديدن نگاه خيره و پر از کينه شهروز سرش و پايين انداخت و در حالي که قدمهاش و تند تر ميکرد به پسري که همراهش بود گفت:بدو بريم!!!
تا خونه سيگار کشيد و فکر کرد...مطمئن بود همين امشب به مي گل ميگه کجا بوده و با کي..اما حقيقتش از عکس العمل مي گل ميترسيد....ولي بايد مي گل و آماده ميکرد...اگر اخر هفته خاطره حرفي ميزد بدتر ميشد..هر چند ميدونست خاطره دختري نيست که رابطه اي رو به هم بزنه..اما به هر حال با تجربه اي که داشت ميدونست بايد از حسادت زنانه ترسيد!!!
از طرفي ديدن يلدا با پسر ديگه اي...نامزد بهترين دوستش...بهترين و سالم ترين دوستش...پسري که تا به حال هيچ خطايي نکرده بود...بي اختيار شماره ارمان و گرفت صداي خواب آلود آرمان دلش و ريش کرد...
-خواب بودي؟؟؟
romangram.com | @romangram_com