#می_گل(جلد_اول)_پارت_566





خاطره که هنوز نيمه هاي غذاش بود چاقو چنگالش و زمين گذاشت به پشتي مبلي که روش نشسته بود تکيه داد و گفت:بهش حسوديم ميشه!





اما شهروز خيلي ريلکس تکه اي گوشت دهانش گذاشت و گفت:حسودي سلولهاي خاکستري مغز و از بين ميبره!!!





-ميخوام برم خونه...ماشين نياوردم..فکر کردم من و ميرسوني...!!





شهروز بدون هيچ حرفي درخواست صورتحساب کرد...صورتحساب و پرداخت کرد و رو به خاطره گفت:بلند شو بريم!!



romangram.com | @romangram_com