#می_گل(جلد_اول)_پارت_542
مادر پدر خاطره با حسرت قدم برداشتن اون دو رو در کنار هم نظاره ميکردن!!!
شهروز:سلام
همه از جا بلند شدن و در حين سلام و احوال پرسي با شهروز و مي گل دست دادن.خاطره نبود...ظاهرا هنوز در حال سواري بود!
شهروز:آقاي شکور خاطره جون گفت نهار و با هم باشيم..بايد بگم متاسفانه نميتونم...من صبح از سفر رسيدم..مي گل هم از کنکور اومده..هر دو خسته ايم...اگر اجازه بديد اين سعادت در يه فرصت ديگه نسيب ما بشه!!!
romangram.com | @romangram_com