#می_گل(جلد_اول)_پارت_533






بعد دهنش و باز کرد و شکلات و برد نزديک دهنش!!!





مي گل برگشت و شکلات و ازدستش قاپيد و گذاشت دهنش...در حالي که از روي زمين بلند ميشد گفت:اما ديگه سوار نميشم!!!





شهروز قهقهه زد...مي گل و تو بازوهاش مهار کرد و گفت:من قربون حسوديت!!!اما بايد سوار بشي





-نه شهروز ميترسم!!!


romangram.com | @romangram_com