#می_گل(جلد_اول)_پارت_532

با رفتن خاطره مي گل از جاش بلند شد و گفت:دکتر تو اين خراب شده نيست اين بايد بياد فشار من و بگيره؟؟؟





شهروز شکلات و از دست مي گل گرفت در حالي که خنده اي از سر شوق اين حسادت رو لبش بود اون و باز کرد و به سمت مي گل گرفت و گفت:بخور بزار قندت بالا بياد بايد باز سوار بشي!!





مي گل سرش و بر گردوند





-نميخوام.....نميخورم...





-شهروز نگاه شيطنت باري بهش کرد و گفت:خودم ميخورما...از جيب خاطره بيرون اومده!!!

romangram.com | @romangram_com