#می_گل(جلد_اول)_پارت_461






شهروز مي گل و سمت خودش برگردوند...پيشونيش و روي پيشوني مي گل گذاشت...دستش و دو طرف صورتش قفل کرد و گفت:من دارم ديوونه ميشم..ميفهمي؟؟؟1 ساله...1 ساله اون چيزي و که شده بود نياز روزانه ام و گذاشتم کنار در حالي که يکيش و تو خونه دارم....حالا دارم ميرم....نخواستم درگير احساسات بشي تا درس بخوني...اما خودت نذاشتي...!!!ديوونه ام ميکني...ميدوني من عاشق اينم يه دختر جلوم لباسهاش و در بياره؟؟از حرکت دست و کش و قوس بدنت وقتي داشتي تيشرتت و در مياوردي ديوونه شدم...حالا ميگي نه؟؟؟





صحبتهاش با تماس لبهاي مي گل که داشت از هيجان منفجر ميشد قطع شد...شهروز باورش نميشد اين مي گل باشه که اينطوري ماهرانه ميبوستش...دستهاش تو موهاي بلند و حالت دار مي گل قفل شد و اون و به خودش فشرد....با يه دست از جا کندش و روي تخت انداختش...





وقتي به خودشون اومدن...ميگل غير از شلوارکش چيزي تنش نبود...به چشمهاي خمار شهروز که از فاصله اي نزديک در حالي که خوابيده روي مي گل خم شده بود نگاه کرد...





-دوستت دارم شهروز!!!


romangram.com | @romangram_com