#می_گل(جلد_اول)_پارت_432

-حالا رسيدن به جمعيت

رسيديم خيلي آروم برو سمت کلبه چوبيه..همونجا بمون تا بيام!!!

مي گل ضربان قلبش رفت بالا!!!

چند دقيقه بعد رسيدن به جمعيت...پليسه همچنان به راهش ادامه ميداد...مي گل با فشار دست شهروز که به سمت کلبه هولش ميداد آروم رفت سمت کلبه...شهروز هم قدمهاش و ارومتر کرد و زير يه درخت چهار زانو نشست و سرش و انداخت پايين و خودش و با مبايلش سر گرم کرد....به مي گل هم اس ام اس داد که يه جوري بشين زياد صورتت معلوم نباشه......پليس بيچاره کمي که رفت احساس کرد کسي پشت سرش نيست...شروع کرد بين جمعيت گشتن..بارها از جلوي شهروز رد شد اما چون کاپشن قرمزش زير کاپشن مشکي پنهان شده بود و مي گل هم مانتو بافت سفيدش بيشتر از کاپشن مشکيش خود نمايي ميکرد نتونست پيداشون کنه....وقتي شهروز احساس کرد جو اروم و امن شده به سمت کلبه رفت.....با ديدن پسري که روبروي مي گل ايستاده بود و با وجود ناراحتي مي گل که از چرخوندن سرش به سمت ديگه اي کاملا مشخص بود سعي ميکرد باهاش صحبت کنه...عصباني شد...مشتش و فشرد و رفت سمتشون...زد پشت پسره...پسري 20-22 ساله بود

-کاري داشتيد با خانوم؟

-تو چي ميگي از راه نرسيده؟

مي گل با ديدن شهروز از روي صندلي بلندي که روش نشسته بود پريد پايين و گفت:شهروز....دعوا نکن تورو خدا!!!

-کي خواست دعوا کنه عزيزم؟بريم...

با چشم غره اي به پسره دست مي گل و گرفت و رفتن بيرون!

تا خونه کلي به پليس بيچاره خنديدن!!!اونشب مي گل باز درس خوند...نميخواست عقب بمونه بايد در حالي که تعطيلاتش و ميگذروند درس هم ميخوند...شب طبق معمول هميشه شب بخيرش و گفت و خوابيد....صبح سر صبحانه گفت:

-شهروز...امروز بريم دريا؟

-آره حتما...بعد از صبحانه ميريم....

مي گل از ذوقش تند تند صبحانه خورد و گفت ميرم وسايلم و بر دارم....

romangram.com | @romangram_com