#می_گل(جلد_اول)_پارت_426

مي گل به لبهاي شهروز نگاه کرد...دستش و کشيد روش و گفت:بدجنس!!!

شهروز انگشتهاش و بين انگشتهاي مي گل قفل کرد..دستهاشون و با هم اورد بالا بوسه اي روي دستهاي ظريف و کشيده مي گل زد و گفت:دوستت دارم....به زيبايي همين ابرها...به زيبايي همين مناظر....دوستت دارم..اينقدري که نميدوني دوست داشتن يعني چي...مي گل...تو نميدوني دوست داشتن يعني چي!!!!

-چرا ميدونم....منم دوستت دارم!!!

-نه....نميدوني....چون از اول دوست داشتي...از اول با کسي بودي که دوستش داشتي...حالا به چه عنواني مهم نيست....ولي من....من تازه دارم ميفهمم چند سال از عمرم و چقدر پوچ و بيهوده گذروندم....

مي گل لحن بچه گانه به خودش گرفت و گفت:خوبم ميفهمم يعني چي...يعني اين....اومد لبش و رو لبهاي شهروز بزاره که کابين به ايستگاه رسيد!!!شهروز مي گل و با عجله از روي پاش بلند کرد ولي زهي خيال باطل که مامور ايستگاه نديده باشتشون!

بيرون که رفتن مي گل مثل بچه ها بالا پايين ميپريد و جيغ ميزد...

-يوهووو..چقدر قشنگه....خيلي باحاله

-هيييسسس ميگل...همه نگاهمون ميکنن..بيا اين و بپوش سرما نخوري حالا!!!

-کي نگامون ميکنه؟؟؟من و تو هم با اين فاصله همديگه رو نميبينيم!!!شهروز در حالي که کاپشنش و تن مي گل ميکرد گفت:صدات و که ميشنون!!!

بعد دست مي گل و گرفت و گفت:دستمون و ول کنيم گم ميکنم همديگه رو...بيا بريم يه کيک و چايي خوشمزه بهت بدم بخوري!!!

از راه سنگ فرشي به سمت کلبه ي چوبي رفتن....البته اينهارو نميديدن....شهروز حدسي مسير و انتخاب کرده بود....نزديک کلبه چوبي در اثر ازدحام ديد کمي بهتر بود...شهروز مي گل و روي تکه سنگي نشوند و گفت:بشين اينجا جايي نرو...شيطوني هم نکن...هوس تو اب رفتنم نکن که بلايي سرت بياد عمرا نميتونم تا پايين بدو ام..با اين صف طولاني هم بعيد ميدونم مردم اجازه بدن ما بدون نوبت بريم پايين!!!!

مي گل لبخند پهني زد و گفت:چشم...

ميدونست منظورش اون روز تنگه واشيه!وقتي قد بلند و هيکل ورزيده شهروز کمي دور تر با يه سيني به دست ظاهر شد نيش مي گل هم باز شد...ميديد دخترهايي رو که با همون ديد کم و تو مه سعي ميکنن شهروز و بر انداز کنن...اما شهروز داشت مستقيم ميومد طرف اون....دخترهايي که شايد زرق و برقشون 10 برابر مي گل بود...اما توجه شهروز بهشون نبود...

romangram.com | @romangram_com