#می_گل(جلد_اول)_پارت_425
-موهات و تو ايينه ديدي؟؟؟ادم و رواني ميکنه!!!
-ولي الان که اين قطره هاي اب روي موهات نشسته بود خيلي خوشگل شده بود!!!
شهروز دستش و برد بالا و دست مي گل و از لابلاي موهاش برداشت و حرکت کرد...همچنان که دست مي گل تو دستش بود.
تا خود تلکابين مي گل محو زيبايي هاي طيعيت بود...وقتي رسيدن شهروز سريع بليط گرفت و سوار شدن...هنوزم دوست نداشت زياد تو جمع ديده بشه....درسته چهره مطرحي نبود..اما 1 نفرم ميشناختتش کافي بود تا خوشي تنهايي و راحتيش ازش گفته بشه....
توي تله کابين مي گل با اينکه خيلي سعي ميکرد احساساتش و کنترل کنه اما باز نميتونست و دائم از زيبايي طبيعت ميگفت...
-تو تا حالا سوار شده بودي؟؟؟
شهروز لبخندي زد و گفت:آره....يکي دو بار!!!اون بالارو نديدي...خيلي خوشگله....مخصوصا الان که مه هم هست!!!
مي گل که پشت به مسير نشسته بود با اين حرف برگشت و پشت سرش و نگاه کرد....چيزي ديگه نمونده بود تا برن توي ابرها....تا وقتي وارد مه نشدن برنگشت...فکر ميکرد نبايد اين لذت و از دست بدم!!!!وقتي کابين تو مه فرو رفت با هيجان برگشت و به شهروز که ولو شده بود رو صندلي با اين ژست که پاهاش از هم باز بود دست به سينه مي گل و نگاه ميکرد و از انرژيش انرژي ميگرفت نگاه کرد.
-خيلي باحال بود!!!
شهروز بدون هيچ حرفي دستش و دراز کرد سمت مي گل...مي گل هم دستش و دراز کرد و دست شهروز و گرفت...شهروز با يه حرکت مي گل و از جا بلند کرد و با اين کار مي گل افتاد تو بغلش!!!
-صبح بخيرم و ميدي يا نه؟
romangram.com | @romangram_com