#می_گل(جلد_اول)_پارت_415


-بابا اونشب تو خيلي جيگر شده بودي...خدايي من که دختر بودم دلم ميخواست هي نگاهت کنم...تمام مدت رقصم چشم ازت بر نداشتم..آخر سعيد به صدا در اومد که حواست پيش منه يا مي گل؟

-نه بابا اينطوري هم نبود!!!

-آره جون خودت نبود...ببينم سالمي؟؟؟اونشب شهروز کاري نکرد؟؟؟

-کمشو گلاره...چي فکر کردي؟؟

-اگر نکرده مريضي پريضي چيزي داره!!!

مي گل خنده اي کرد و گفت...گمشو!!!

-همون اون روز باهاش پيانو زدم ناراحت شدي..

-نه بابا اون موقع اصلا چيزي بين ما نبود..

-جون عمه ات!!!!

مي گل فکر کرد..من عمه دارم؟؟؟؟کمي به مغزش فشار اورد....با باز شدن در اتاقش از فکر بيرون اومد....

شهروز اخمي کرد و سرش و تکون داد..يعني کيه؟

-گلاره!!!


romangram.com | @romangram_com