#می_گل(جلد_اول)_پارت_402

-برگرد تو چشمهام نگاه کن...از صداش متوجه شد بهش نزديک شده!به سمت شهروز برگشت

-بله؟

دستهاي مي گل و تو دستش گرفت و گفت:هنوزم باباتم؟

مي گل لبخند زد....سري تکون داد و گفت:نه....

-پس اينقدر خشک و سرد نباش....الان که ديگه محرميم...

-مگه چيکار کردم؟

-شب بخير خشک و خالي که مزه نميده!!

-پس چي مزه ميده؟

شهروز دولا شد و دوباره لبش و روي لبهاي مي گل گذاشت...مي گل چشمهاش و بست و خودش و به دست اين عشق سپرد...بعد از چند ثانيه شهروز سرش و بلند کرد و گفت:بلديا!!!!!

-مي گل شرمزده سرش و پايين انداخت...

شهروز صورت ميگل و بين دستهاش گرفت گفت:ميشه هر شب همينطوري بهم شب بخير بگي؟

مي گل بدجنسانه يه ابروش و بالا انداخت و گفت:ميترسم پررو بشي!!!

-من پررو هستم..خيالت راحت...از اين پرروتر نميشم....

romangram.com | @romangram_com