#می_گل(جلد_اول)_پارت_401
مي گل لبخند پر استرسي بهشون زد و در حالي که شهروز دستش و ميکشيد به سمت ميز رفتن...آراد نبود...نبايدم ميبود...اگر مي ايستاد و ميديد بايد با اطمينان ميگفت خود آزاري داره..
گلاره همراه سعي اومد کنار مي گل نشست و گفت:برادرته؟
-توضيح ميدم بعدا!!!
همون موقع آراد اومد....رو به سعيد و گلاره گفت :من ميرم...فردا ميبينمتون...بدون خدا حافظي با مي گل و شهروز رفت....صورتش خيس بود معلوم بود اب زده...بعد از رفتنش شهروز روش و به جمعيت داد و زير لب گفت:اب زدن فايده نداره...تو اب يخم بشيني خنک نميشي!!!
بالاخره ساعت 12 بود که برگشتن خونه...آراد که تمام طول مهموني در تلاش بود جايي با مي گل خلوت کنه به لطف نگاه تيز و حواس جمع شهروز اين فرصت براش به دست نيومد!!!آخرشم که اونطوري راهي خونه شد!!!
اما......با تمام اينکه به مي گل خيلي خوش گذشته بود...مخصوصا که در کنار شهروز بود..اما تمام طول مسير دلشوره و دلهره داشت!!!واقعا نميتونست پيش بيني کنه از اين به بعد چي ميشه؟؟شهروز بيشتر از اون چيزي که فکر ميکرد هات بود!!!
وقتي رسيدن تو خونه مي گل خيلي تابلو و سراسيمه گفت:شب بخير!!!
-مي گل!!
مي گل خشک شد....اگر ازش ميخواست تو اتاقش بخوابه بايد چيکار ميکرد؟
-بله؟
romangram.com | @romangram_com