#می_گل(جلد_اول)_پارت_386
-گفتم دستت و بزار توي دست من عزيزم!
مي گل با شرم دستش و برد سمت دست شهروز که شهروز با يه حرکت شکارش کرد!
-مهر زياد نبود...من هر چي مهر تو ميکردم کم بود!
-شهروز من ميترسم...
-از چي؟
-من فکر ميکنم تو احساساتي عمل کردي!
-احساسات نيمي از وجود منه مي گل....من کارم با احساساتمه...
بعد جعبه اي رو از کنسول وسط در اورد و گفت:خواستم تو دفتر آرمان بهت بدم ترسيدم ردش کني...ولي دوست دارم تو دستت باشه!
مي گل دستش و دراز کرد سمت جعبه...به ارومي بازش کرد با ديدن حلقه ظريفي که زينت بخشش يه نگين برجسته تک بود سرش و بلند کرد و به شهروز نگاه کرد و گفت:شهروز....اين کارها براي چيه؟؟؟ما محرم شديم براي اينکه تو خونه راحت باشيم!!!
-نه!!!ما محرم شديم...همين....هيچ قانون و تبصره اي هم نداره!!!اين انگشتر هم هديه است...دوست داري دستش کن...دوست نداري هم.....
-اصلا اينطوري نيست!!!
دست برد حلقه رو در بياره که شهروز مانعش شد....
-ميخوام خودم دستت کنم...اگر دوست داري دستت کني بزار خودم اينکار و بکنم!!!
romangram.com | @romangram_com