#می_گل(جلد_اول)_پارت_363


-خب تو هم که هستي..بيا با هم بريم...

بعد يهو انگار چيزي يادش اومده باشه گفت:نکنه ميخواي بري سفر؟

-سفر که ميخوايم بريم.....

مي گل ناراحت از جاش بلند شد و با حرص گفت:باشه نميرم!

و با قدمهاي محکم اعتراض گونه به سمت اتاقش رفت..اما بين راه شهروز بازوش و گرفت و گفت:قرار بود بريم بيرون..حاضر شو..باشه؟

-نميام!

-مي گل بس کن اين بچه بازيا و قهر کردنارو.....

-من قهر نکردم....

-پس حاضر شو بريم بيرون!

مي گل معترضانه رفت تو اتاقش...لباس پوشيد ..آرايش ملامي کرد و رفت بيرون...شهروز هم منتظرش بود...لبخند نرمي زد . گفت:بريم؟

-بريم!

-خوبه قهر نيستي اينطوري براي من چشم و ابرو مياي....قهر باشي چه ميکني؟


romangram.com | @romangram_com