#می_گل(جلد_اول)_پارت_356
-اوهوم!
شهروز کامل اومد تو...اون هم دوش گرفته بود....موهاي نمناکش و بوسيله يه هد کشي باريک مهار کرده بود تا توي صورتش نيادمي گل با خودش فکر کرد مثل فوتباليستها شده!
شهروز لبه تخت نشست...
-يه آرامبخش ميخوري بخوابي؟
-چرا همش ميخواي من قرص بخورم؟من که خوبم
-نميخوام به چيزي فکر کني!!!
-آخرش چي؟؟؟تا کي فکر نکنم؟
-نميدونم....فقط ميدونم دوست ندارم ناراحت باشي!
مي گل مظلومانه نگاهش کرد و با لحني پر از خواهش و ترس گفت:قول ميدي تنهام نذاري؟
شهروز به سمتش برگشت..برقي توي چشمهاش درخشيد...هرچقدر عشق توي وجودش بود تو کلامش ريخت و گفت:بله که قول ميدم عزيزم....!
مي گل لبخند خسته اي زد...شهروز از جاش بلند شد و گفت:ميرم بيرون..استراحت کن!
-شهروز!!!
romangram.com | @romangram_com