#می_گل(جلد_اول)_پارت_353


-ميرم لباس عوض کنم خاله...با اينها که نميشه بيام!

مي گل:منم ميام!

شهروز:تو کجا؟؟؟تو لباسهات خوبه!

-شالم سفيده!

خاله ايران:خب باشه...کي گفته همش بايد مشکي پوشيد؟؟؟اينطوري بهتر هم هست....

شهروز:خاله راست ميگه....همينطوري بهتره...منم ميرم يه لباس رسمي تر بپوشم..همين!

مي گل بالاجبار قبول کرد...دلش ميخواست در کنار شهروز باشه...هر چند خاله يران مادرانه بهش محبت ميکرد...اما خودشم نميدونست چرا دلش ميخواست همراه شهروز باشه!

شهروز مسير خونه رو با سرعت پيمود...آرمان زنگ زده بود و گفته بود زودتر حرکت کنن...چون جنازه رو منتقل کرده بودن بهشت زهرا!

کت و شلوار مشکي پوشيد..براي اينکه مي گل معذب نشه پيراهن سفيد تنش کرد و البته کروات مشکيش يادش نرفت...سريع تو اتاق مي گل رفت و کاپشنش و برداشت...کاپشن خودش زيادي براي مي گل بزرگ بود!

دوباره مسير و با عجله برگشت...مي گل و خاله ايران دم در ايستاده بودن...آرمان باهاشون تماس گرفته و گفته بود سريع آماده بشن!

همه سوار شدن و حرکت کردن!توي ماشين مي گل فقط بيرون و نگاه ميکرد...از بعد از اينکه فهميده بود ترگل خودکشي کرده گريه نميکرد!احساس ميکرد خيلي ضعيف بوده....اولش فکر ميکرد اگر من در کنارش بودم درست ميشد اما بعد فکر کرد...مگه اون موقع نبودم؟؟به جاي اينکه خودش درست بشه داشت من و خراب ميکرد....دختري که اينقدر اراده زندگي کردن نداره...چه فرقي داره من براش اشک بريزم يا نه؟من تا الان با عکسش خوش بودم حالا هم همين کار رو ميکنم.....حداقل اينجوري ميدونم کجاس...هروقت دلم براش تنگ بشه ميام و بهش سر ميزنم......

سکوتش شهروز و نگران کرده بود اما خاله ايران که خودش اين افکار و به مي گل منتقل کرده بود از ثمره ي حرفهاش راضي بود....


romangram.com | @romangram_com