#می_گل(جلد_اول)_پارت_352
شهروز جلو رفت و مي گل و که خودش و تو آغوش شهروز انداخت با عشق در آغوش کشيد...سرش و بوسيد و گفت:خوبي عزيزم؟
-شهروز بايد بريم بهشت زهرا!!!
-ميدونم عزيزم...
-شهروز تنها شدم!
-اين چه حرفيه...به من بر ميخوره ها!!!
-تو فرق ميکني.....ترگل هر چقدر هم بد بود از خونم بود!
-قول ميدم جاي خاليش و برات پر کنم!
-پر کردي...اگر پر نکرده بودي نميتونستم کنارت دووم بيارم!
با صداي خاله ايران مي گل خودش و از تو آغوش شهروز بيرون کشيد و به سمت آشپزخونه رفتن....
صبحانه ي مفصلي و که خاله چيده بود با بي ميلي کمي خوردن....
با وجودي که خاله دائم ميگفت بخوريد وگرنه حالتون بد ميشه..اما واقعا ميلي به خوردن نداشتن!
بعد از اون شهروز عزم رفتن کرد
خاله:کجا...مگه نميريم بهشت زهرا؟
romangram.com | @romangram_com