#می_گل(جلد_اول)_پارت_342
آرمان از جا پريد در حالي که سعي ميکرد خيلي سريع لباسهاش و در بياره گفت:براي چي؟؟؟
-زنگ زده بودن رو پيغام گير پيغام گذاشته بودن که مي گل بره براي شناسايي!!!
-اي واي....حالا داري ميري؟مي گل چطوره؟؟؟
-افتضاح....نميدونم بايد باهاش چيکار کنم؟
-منم ميام
-نه آرمان تو...
-من ميام شهروز...من بهتر از شماها واردم....بودنم بهتر از نبودنمه!!!
حالا شهروز رسيده بود جلوي در . مي گل داشت کتوني رو بدون جوراب پاش ميکرد...وقت اعتراض به اين کار نبود!!!خودش هم کالجي پاش کرد...با ديدن مي گل که با يه مانتو بود دولا شد و از توي کمد کنار در کاپشن خودش و برداشت و جلوي آسانسور انداخت رو شونه مي گل..اين و بپوش...مي گل برگشت نگاهش کرد...بهش لبخند زد..اما لبخندي که پر از غم بود...اما شهروز سعي کرد لبخندش پر از انرژي باشه...ولي اصلا موفق نبود....تا جلوي در پزشکي قانوني هيچ کودوم حرفي نزدن...حتي مي گل گريه نکرد!جلوي در پزشکي قانوني آرمان تو سوز و سرماي بعد از برف در حالي که يقه کتش و بالا اورده بود سرش و توش پنهان کرده بود جلوي در ايستاده بود!
مي گل به محض ايستادن ماشين در و باز کرد و پايين پريد!قبل از اينکه شهروز بهش برسه آرمان بازوش و گرفت و به آرامش دعوتش کرد.اما مي گل فقط نفسهاي عميق ميکشيد...با راهنمايي آرمان اونجايي رفتن که بايد ميرفتن....جلوي درب يک راهرو بزرگ...اقايي با توجه به برگه اي که طي مراحل اداري گرفته بودن رو به مي گل گفت:با من بيايد!
مي گل برگشت و با استرس به شهرز و ارمان نگاه کرد.
ارمان رو به مرد گفت:ميشه من به جاش برم؟
-شما چه نسبتي با متوفي داريد؟
مي گل به سمت مرد برگشت و بعد به سمت شهروز...با اينکه ميدونست يعني ته دلش احساس ميکرد تر گل مرده اما انگار اين خبر صريح که خيلي راحت از زبون اون مرد بيان شده بود شوکه اش کرد.
romangram.com | @romangram_com