#می_گل(جلد_اول)_پارت_340
-مي گل....صبر کن فردا به آرمان زنگ بزنم....با اون بريم اون ميدونه بايد چيکار کنيم..
مي گل سراسيمه بلند شد و گفت:الان زنگ بزن خب!!!!
شهروز ساعتش و فرماليته نگاه کرد و گفت:ساعت 12 فکر ميکني مجلسشون تموم شده؟
-من نميدونم..شده يا نشده مهم نيست...من ميرم..اين و گفت و به سمت در رفت...شهروز بلند شد و بين راه دستش و گرفت و گفت:مي گل...تنها؟؟؟صبر کن..فقط يک شب ديگه!!!
مي گل گريه کرد و التماس گونه گفت:توروخدا!!!
-چرا گريه ميکني؟؟؟مگه چي شده؟اصلا ميدوني براي چي خواستنت؟؟؟
-شهروز!!! ترگل...من ميدونم..اون مرده!!!
صورتش و بين دستهاش پنهان کرد و هق هق گريه کرد!شهروز اومد جلو سرش و تو بغلش گرفت و گفت:از کجا ميدوني؟؟؟براي خودت ميبري و ميدوزي؟
-شهروز من ميخوام برم....تا صبح طاقت نميارم!
اين و گفت و به سمت در رفت.
حداقل لباسهامون و عوض کنيم..اينطوري که نميشه بريم...!!!
مي گل به سمت اتاقش رفت...همون کاري که شهروز هم کرد...مي گل لباسهاش و در اورد و پرت کرد روي تختش..از توي کمد اولين شلواري که دم دستش بود کشيد بيرون..مانتو مشکي ساده و روسري چروکي که بدون نگاه کردن بهش از تو کشو کشيده بود بيرون سرش کرد و دويد بيرون....شهروز هم کت و شلوارش و سريع در اورد..گرمکن سبز رنگي تنش کرد و در همين حين شماره آرمان و گرفت:
-سلام شهروز جان
romangram.com | @romangram_com