#می_گل(جلد_اول)_پارت_338



اون شب بدون هيچ حاثه ي ديگه اي گذشت!!شهروز و مي گل دعوت عروس و داماد و براي رقص رد کردن...شهروز که کلا اهل رقص نبود...اگر آرمان براش اينقدر عزيز نبود اصلا به اين مهموني هم نميومد!!!مي گل هم تنهايي رقصش نميومد...و کلا وقتي از سمت شهروز درخواستي نداشت ترجيح داد سنگين سر جاش بشينه!!!



بعد از خداحافظي از عروس و داماد و البته ايران خانوم يا به قول شهروز خاله که در آخرين لحظات هم به شهروز گفت:من باهات کار دارم حالا!!!

هر دو به سمت ماشين حرکت کردن!!!

مي گل با ديدن منظره بيرون با هيجان

گفت:ووواااييييي!!!چه برفي!!!

شهروز دستش و دراز کرد و گفت:بيا تا دم ماشين زيرش قدم بزن...

مي گل دستش و تو دست شهروز گذاشت و با قدمهاي آروم به سمت ماشين رفتن...انگار دوست داشت اين مسير تموم نشه!!!از گرمي دست شهروز لذت ميرد و تضادش با سردي برفي که گهگاه روي صورتش ميخورد!با خودش فکر کرد....چقدر خوب شهروز احساسش و فهميده و چقدر خوب شرحش داد...واقعا من شهروز و جاي پدرم ميخوام؟؟؟ايا اينطوري عذابش نميدم؟؟؟ايا اگر منم مثل اون ابراز عشق کنم خودم عذاب نميکشم؟بايد تکليفم و با خودم روشن کنم..اينطوري نميشه..!!!بعد نا خودآگاه ياد حرفهاي ايران خانوم افتاد!!!اگر اين اتفاق قرار باشه بيافته ايا من راضي هستم؟؟؟اصلا اين کار درسته يا نه؟؟؟

بي خيال مي گل...هنوز نه به دار نه به بار...اصلا مگه نديدي شهروز کلا قبول نداشت!!!

شهروز در و براي مي گل باز کرد کمکش کرد تا بشينه توي ماشين در و بست از اون سمت سوار شد!به محض اينکه ماشين و روشن کرد دست برد و ضبط و تا ته صداش کم کرد...برگشت و مي گل و نگاه کرد...قبل از اون مي گل نگاه قدرشناسانه اش و بهش انداخته بود...خوب متوجه شد دليل کاري که کرده بود چيه...شهروز ميدونست مي گل صداي برف و دوست داره و اين فرصت و بهش داد تا با اين صدا حال کنه!!!و خودش تمام راه و به اين فکر کرد که موضوع ترگل و چطوري بيان کنه؟

تا خونه هيچ حرفي نزدن...حتي شهروز متوجه اين نشده بود که از نيمه هاي راه برف قطع شده !!!مي گل هم ناخودآگاه تو خودش رفته بود و فکر ميکرد..بي اختيار فکرش به سمت ترگل کشيده ميشد...چقدر هواش و کرده بود...نزديک خونه بودن که گفت:فردا با آرمان صحبت ميکني ترگل و پيدا کنه؟

-تو چرا اينقدر اين روزها به ترگل گير دادي؟

romangram.com | @romangram_com