#می_گل(جلد_اول)_پارت_337
-بحث با خنده يلدا که يعني شوخي ميکنم تموم شد.آرمان رو به شهروز گفت:يه دقيقه بيا...
-شهروز که ميدونست قراره سر چه موضوعي صحبت کنن از جاش بلند شد و کنار آرمان کمي دورتر از ميز ايستاد
-آرمان:چه خبر؟
--هيچي!!!نميدونم چطوري بهش بگم...اصلا نميدونم بگم يا نه!!!
--امروز به من زنگ زدن....گفتم امروز نامزديمه..تبريک گفتن و گوشي و گذاشتن..فکر کنم زنگ بزنن خونتون!
--خونه ما؟؟؟شماره اونجارو از کجا دارن؟
--از تو پرونده مي گل...اون بار که گرفته بودنش برداشتن احتمالا...شماره منم از همونجا برداشتن!!!
--آرمان دارم ديوونه ميشم....اگر بفهمه بايد باهاش چيکار کنم؟؟
--حالا کو تا بفهمه...بيا بريم پيششون!!!
-به سمت مي گل و يلدا که گرم صحبت بودن و و البته بيشتر يلدا بود که از رابطه مي گل و شهروز ميخواست بدونه و البته چيز زيادي هم دستگيرش نشد....کلا مي گل عادت نداشت زودي همه چيز و براي هر کسي توضيح بده...فکر کرد چيزي رو که بايد بدونه حتما آرمان بهش ميگه!!!
-ا
-
romangram.com | @romangram_com