#می_گل(جلد_اول)_پارت_309
اما شهروز دلش طاقت نياورد..
-مي گل!!!
وقتي ديد مي گل نگاهش کرد گفت:ناراحت شدي بوسيدمت؟
مي گل ناخودآگاه گفت:نه!!!نه!!!اصلا.
شهروز سعي کرد لبخند نزنه و گفت:پس چرا اينجوري شدي؟احساس ميکنم از دستم ناراحتي!
مي گل که به خاطر انکار صريح و سريعش شرم زده بود سرش و پايين انداخت و گفت:چيزي نيست...ميشه برم تو اتاقم؟
-شهروز جرعه اي از ليوانش و خورد و گفت:برو عزيزم...شبت بخير!
شهروز خوب ميدونست مي گل چشه...اما واقعا نميدونست بايد چيکار کنه...تا به حال با اين مورد برخورد نداشت...هميشه دخترها پيشقدم بودن تو اين موضوع...اينبار هم کاري و به زور انجام نداده بود اين و از شکايت نکردنش فهميد...اما حالش و درک نميکرد!
تمام شب مي گل کابوس ديد...خودشم نميدونست چه اتفاقي براش افتاده...اون از اون بوسه لذت برد...اما دليل اين حالش و نميفهميد..بدنش داغ داغ بود...در واقع ميشد گفت تب داره!صبح با صداي آلارم مبايل از خواب پريد...هنوز حالش خوب نبود اما ترجيح داد براي فرار از فضاي خونه بره آموزشگاه!
تند تند لباس پوشيد .از توي اتاقش با مبايل به آژانس زنگ زد ..نميخواست با شهروز بره...خجالت ميکشيد با شهروز روبرو بشه!
romangram.com | @romangram_com