#می_گل(جلد_اول)_پارت_308
به سمت آشپزخونه رفت...شهروز روبروي تلوزيون در حالي که پيک مشروبش دستش بود نشسته بود.....خيلي کم مشروب ميخورد...ولي احساس ميکرد امشب بهش نياز داره...براي اروم شدن...براي ريلکس شدن...
زير چشمي مي گل و که معلوم بود دستپاچه است رو زير نظر داشت..نخواست بره تو آشپزخونه مبادا معذبش کنه....بعد از نيم ساعت مي گل صداش زد...در حالي که همچنان ليواني که تا نصفه پر شده بود و هنوز نصف بيشترش مونده بود تو دستش بود رفت و نشست پشت ميز!ميگل ايستاده نگاهش ميکرد.
سرش و بالا اورد و گفت:چرا نميشيني؟
-ميشينم
اما از جاش تکون نخورد!
شهروز بلند شد و دستش و گرفت و نشوندش رو صندلي!
-چقدر خوب اين قطعه رو ميزدي...يادته روزي که داشتم بهت يادش ميدادم؟؟؟
مي گل که خودشم اون زمان و مرور کرده بود فقط با سر تاييد کرد.
-چته مي گل؟؟؟
-چيزيم نيست....
شهروز نخواست مي گل و حساس تر کنه پس تصميم گرفت خودش و بزنه به اون راه
-چه خوشمزه شده...دستپختت خوبه ها!!
-مرسي!!
romangram.com | @romangram_com