#می_گل(جلد_اول)_پارت_298

گلاره:ميگم مي گل...اين سعيد که گذاشت رفت تو هم که با آراد حال نميکني..بيا من و بگير براي داداشت..خيلي خوشگل و خوش تيپه..اخلاقشم فکر کنم راست کار خودمه...هم اون عذب نميمونهه هم من نميترشم!

مي گل خنده مصنوعي کرد و گفت:اين هم حرفيه!

-چقدر رو داداشت غيرت داري....دو تا فحش ميدادي بهتر از اين خنده بود.

-مي گل لبخند ديگه اي زد..اينبار يه لبخند تلخ و گفت:ميدوني چيه؟؟؟من همه زندگيم داداشمه...هميشه از فکر زن گرفتنش ناراحت ميشم...احساس ميکنم زن بگيره من خيلي تنها ميشم...

-خب منم همين و ميگم...من و بگيري دوستتم هستم تنها نميشي.

سما که تا اون موقع ساکت نشسته بود گفت:تو از صدتا غريبه بدتري...

بعد رو به مي گل کرد و گفت:به نظر من دشمنت و براي داداشت بگير..اين و نگير..يک فزه ايه که نگو...

گلاره:قربونت تو روز خواستگاري من نياي احيانا خونمونا..وگرنه رو دست مامانم ميمونم حسابي!

هر سه خنديدن...مي گل سعي کرد فراموش کنه...گلاره بيچاره که از چيزي خبر نداشت...اين شهروز بود که بايد يه حالي ازش ميگرفت....

يکي دو ساعت بعد گلاره و سما رفتن...مي گل هنوز در و نبسته بود که شهروز صداش کرد

-بله؟

-بيا اينجا.

مي گل از روي صداش تشخيص داد روي مبلهاي ته سالن نشسته اما بي توجه به سمت اتاقش رفت و گفت:حوصله ندارم.

romangram.com | @romangram_com