#می_گل(جلد_اول)_پارت_297


-يه تست بزنيم ببينيم....

و بعد دوتايي شروع کردن به نواختن...زيبا ميزدن اما مي گل هيچي نميشنيد...اين حسادت براش عجيب بود....اينقدر دندونهاش و روي هم فشرده بود احساس ميکرد فکش داره ميشکنه...بعد از اينکه نواختنشون تموم شد تشويق سما مجبورش کرد براي ظاهر سازي هم شده دست بزنه...به چشمهاي شهروز که ميخنديد با حرص نگاه کرد..اونجا بود که شهروز دوزاريش افتاد چه کرده...برانگيختن حسادت دخترونه ي مي گل....براي اينکه از دلش در بياره به سمتش اومد و گفت:حالا نوبت تو!



مي گل پشت چشمي براش نازک کرد و گفت:من پام درد ميکنه!

-کاري نداره...تو با پاي سالمت پدال بگير منم اون يکي پدال و ميگيرم...گلاره و سما که به لطف هيکل ورزيده شهروز پشت چشم نازک کردن مي گل و نديده بودن گفتن:راست ميگه!!!پاش و...!!لوس نشو..

-من حوصله ندارم بچه ها...ميايد بريم تو اتاق؟

و بدون اينکه منتظر اظهار نظر اونها باشه از جاش بلند شد و لنگان به سمت اتاقش رفت.

سما و گلاره هم از شهروز تشکر کردن و دنبالش راه افتادن.

گلاره:تو از اون خواهر شوهرا ميشيا...!!

-براي چي؟

-ناراحت شدي با داداشت پيانو زدم؟

-نه بابا...پام درد گرفت...ميخوام قرص بخورم..و مسکني و بي دليل با اب فرو داد.


romangram.com | @romangram_com